رفتم تو، توضیح دادم میخوام قرص هام عوض کنِه و وزنم داره زیاد میشه و .. قرصی که باعث افزایش اشتها و وزن بود رو حذف کرد، جدید نوشت. باهام صحبت کرد، بهم میگفت دخترم ... خوابَم رو پرسید . پرسید چیکار میکنی ؟ گفتم کلاس نقاشی، گفتم از بچگی علاقه داشتم اما انگار زیاد تاثیر نداره تو روحیه ام ! گفت ذوق و انگیزت رو از دست دادی . گفت اگه اینجوری ادامه بدی ، فرسوده میشی، گفت بزرگتر که شدی بیماری هایِ بدتری میگیری .. مهم سالم بودنِ توء ِ ! میگفت باید تکلیف خودتو مشخص کنی باهاش .. میگفتم طاقتِ نبودنش هم ندارم . حس کردم دیگه نمیدونه چی بگه بهم ! حق داشت .. خودمَم نمیدونم تکلیفم چیه .. میدونست ما دخترها وقتی پسره میره با یکی دیگه چه فکرایی میکنیم .. الان کجاست ؟ با اونه ؟ چرا اونو ترجیح داده ؟ چیکار میکنن و .. راست میگفت .. داروهام کلا شد 3 تا ..
برگشتنه داروهام رو گرفتم . بیسکوییت و شیر کاکائو گرفتم واسه فردا صُبح کلاس .. صُبح زنگ بزنم دکتر پوستم وقت بگیرم، کاش عصرِ همون فردا بهم وقت بده! اوضاعم حادِ، پوستم جوری شُده که میترسم .. فکر کنم کارِ لایه بردارِ قویه ِ که میزنم . دیگه امشب هیچی نمیزنم ..
چلسی 1-1 لیورپول شُد و رئال 0-0 اتلکتیکو مآدرید تا الان .. کریس چقدر اشتباه کرد که رفت . میخواستم اسطوره رئال بشی ..
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی