- تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 7:36
اول از مهم ترین اتفاق این ماه ها شروع میکنم. 18 اردیبهشت. بالاخره از اون خونه اومدم بیرون و دوباره کمی مستقل شدم. بعد از حدود 3 سالی که برایِ من 5-6 سالی گذشت. از بعضی سوالات و اعصاب خُردی ها راحت شدم، از اینکه مدام باید میگفتم من میرم فلان جا. هرچند اون اتاق دوبلکس رو خیلی دوس دارم. دلم میخواست میک...
فوتبال - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 7:36
من از بچگی عاشق فوتبال بودم. طوری که شبِ امتحان نهایی نشستم برنامه نود نگاه کردم و صبحش همکلاسیم گفت معلومه تا صبح داشتی میخوندی. منم گفتم نه! داشتم نود میدیدم :)) حالا این چند سال علاقه ام کمتر شد. شاید چون پیر شدم. بازیکنایی که عوض شدن و دیگه نیستن. یا شاید افسردگی .. خب من بازی های منچستر با فرگو...
آبی - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 7:36
بعد از مدت هایِ زیادی دارم اینجا مینویسم. واردِ سالِ جدید شُدیم و من نیومده بودم. از بعد از جامِ جهانی؛ قهرمانیِ آرژانتین و گوشیِ جدید وسط بازی ها. روزها معمولی بودن و گاهی افسردگی بود. از اواخرِ پارسال شروع کردم به رفتن دکتر پوست و مو. برایِ موهام. کلی هزینه داشت و دارم ادامه میدم. حتی یه شغل پیدا ...
840 - روتین - تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 22:21
تویِ این مدت طولانی که نوشته های طولانی نداشتم، واقعا خبر جدیدی وجود نداشت. یک زمستان سرد و بدونِ بارون، خشک و بی روح. رو به روی اتاقم درخت هایِ بی برگ .. ! واقعا حوصله نداشتم برای نوشتن. چی رو باید مینوشتم. زندگیِ روتین و تکراری رو ؟ دوران کرونا و خونه نشینی. واکسنی که ساخته شده و به ما نخواهد رسید...
841 - چهره - تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 22:21
بعد از مُدت های زیادی دارم مینویسم. از زمستان پارسال تا الان .. ! پاییز امسال هنوز بارونی نیامده. خشک و خسته کننده و غم انگیز. هوای نیمه ابری. هوا چند روزی است واقعا سرد شده. اتفاق های خیلی خاصی نیفتادند. با افرادی آشنا شدم و بعد آنها نیز رفتند و دوباره گریه ها و حس هایِ تکراری .. حس های بیخود بودن ...
835 - تاریخ: 1399/10/27 ساعت: 16:27
چقدر همه چیـز تکراری است.. همه چیـز خسته کنندست .. بیشتر از قبل حتی! هوا گرم شده، امسال اولین سالی ـه که تو این اتاق هستم و کولر و سرمایشی نداره! عصرها تویِ این خونه دلم میگیره. حداقل قبلن که اونجا بو
836 - .. - تاریخ: 1399/10/27 ساعت: 16:27
این روزها همه چیز تکراری است. حتی هَمون هفته ای 1 بار تفریـح هم وجود نداره! کلاس نقاشی نرفتم. رفت و آمد با وسایل نقلیه عمومی خطرناکه .. چیزی نگفتم چون میدونم اجازه نمیدهند. هر روز اخبار بدی از این کشو
838 - تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:43
بعد از مدت ها دارم اینجا مینوسم. مدت ها یعنی چندین روز .. ممنون از اونایی که گفتن هنوز اینجا رو میخونن ;x کم کم به وسط های تابستون نزدیک میشیم. هوا گرمه و هنوز کرونا وجود داره. میگن شاید تا 2 سال با م
838 - هوایِ داغ - تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:43
هوا شدیدا داغ است. شیراز حدود 42 درجه است. اما همیشه چایی وجود دارد. توقع داشتیم بعد از نصب کولر در اتاق من، اتاق یخ کند اما این چند روز خیلی گرم بود. این اتاق همیشه تابستان های داغ تری داشت؛ وقتی بچه
839 - تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:43
هوا ایـن روزها خنک شده. امشب یکی از پنجره ها رو بستم. از وقتی هوا خنک شده حساسیت منم شروع شده. تا جایی که یادمه خونه قبلی حساسیت زیادی نداشتم. احساس میکنـم بی حوصلـه هستم. این روزها هوا یه جوریه که حس
821 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
این روزها احساس میکنم یک جوِ تاریک و مه آلود کشور و جهان رو گرفته. اما بیشتر کشور خراب شده یِ ما . چون مدیریت نداریم و این آدم رو میترسونه. این دروغ و پنهان کاری هایِ همیشگی آدم رو میترسونه. ورود کرون
822 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
این روزها همه جا اخبار کرونا است. من که خانه نشین شدم. دلم به کلاس خوش بود و حداقل دیداری که با دوستم داشتم. ژل و پد رو تونستم از دیجی کالا بخرم. ذهنم آشفته است. کاش من الان یک دختر ایرانی نبودم. نقاش
823 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
تویِ حمام بودم. نرم کننده یِ آبی رنگ رو زدم به موهام. از وقتی جا به جا شدم این آبی رو استفاده نکرده بودم. بویِ خیلی خوبش منو یادِ روزهایی انداخت که اینجا زندگی نمیکردم. اونجا که پیش خواهرم بودم. یادِ
824 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
از نیمه شب گذشته، دلم نمیخواد بخوابم ! و من خسته شدم از این روزهای تکراری، از اینکه دوباره صُبح 10:30 بلند می شوم، صبحانه و چایی میخورم . چرا اجازه ندارم بیشتر بخوابم ؟ چرا راحتم نمیذارن ؟ یا دورهمی م
825 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
این روزها همه چیز بدتر میگذرد. من همیشه گفتم که زندگی بدتر می شود. شاید برای همین همیشه تویِ گذشته میگذرونیم. چون زندگیمون هی بدتر میشه . در واقع زندگیه من اینطوریه .. بعضی وقت ها احساس میکنم نیاز دار
826 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
کاش این روزهایِ کرونایی زودتر تمام میشد و فصل بهار یک نفسِ عمیق میکشیدیم. به بهار که فکر میکنم دلم میگیرد. خشم دارم و دقیقا نمیدونم چرا! از زندگی، از اینکه دوباره سالِ جدید می آید و دوباره می رود. از
827 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
طبق روالی که گفتم یک روز بدام و یک روز بدتـر. پریروز که اوضاع کمی بهتر بود، اتاقـم رو جارو کردم، پالتوها رو گذاشتم تویِ کمد، و فکر میکردم چه الکی الکی رفت تا زمستون سال بعد ! این روزها بیشتر از قبل از
828 - 29اسفند - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
امروز 29 اسفند 98 بود، و فردا صُبح ساعت 7:19 دقیقه سال تحویل میشه و وارد 99 میشیم. و حتما من خوابم، مگر اتفاقی بیدار بشم و دوباره بخوابم . با اینکه معتقدم سال 99 هم خبری نیست و یا حتی زندگی طبقِ روال
829 - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
دستم به نوشتن نمیرود، این روزها هیچ چیزی برایِ نوشتن نیست، امید به زندگی نیس، کرونا و قرنطینه همچنان ادامه دارد. بابا میره بیرون خرید میکنه و برمیگرده، همین ! طبق روال سال 99 ـتون مبارک، احتمالا به ار
810 - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
ولو شده ام توی تخت، بقیه خوابند و من بیدارم. هنوز چراغ من روشن است. خواهرزاده ام اومد اینجا و شب رو اینجا خوابیده ! بی حوصله ام. موهام رو بستم چون حوصله اشون رو ندارم !! داشتیم فیلم برادرم خسرو رو مید