811
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
همه شب ها و روزها مثل هم شدند. تکراری و کنسل کننده، وقتی پیام می دهند خوبی ؟ نمیدونم چی بگم، وقتی میگن چه خبر؟ نمیدونم چی بگم! دلم نمیخواد دیگه صحبت کنم، دلم نمیخواد از کسی کمک بخوام ..18 آذر بود که و
812
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
حال و روزم عجیب شده، خودم هم نمیتونم خودم رو پیش بینی کنم ! خودم هم نمی تونم بگم حالم چه طوریه یا چِم شُده ..! حس میکنم یه موجود ناشناخته ام .این مدت مدام لبم را میکنم و خون میاد :) چه زود زمستون شُد،
813
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
شنبه یِ بارونیِ زمستآن 98 . احساس میکنم از زمستون متنفرم، حتی از تابستون هَم متنفرم .نسکافه و بیسکوییت خوردم. اگه تویِ این خونه یِ لامصب نبودم میرفتم بیرون و شهر رو میگشتم. شاید. اگه بخواهم از حال و ر
814
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
دل و دماغ نوشتن نداشتم. دو تا لباس و یه سوییشرت و دو تا شلوار پوشیدم و رفتم زیرِ پتو، همینقدر سَردمه ! شب ها رویِ خرس مهربون هم پتو میکشم ! حدود 4 ماه از نقل مکان من گذشته اما انگار روح و روانم نمیخوا
815
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
صُبح کلاس داشتم. روزهایی که باید صُبح زود بیدار بشم شبش همیشه دیر خوابم میبره. خوابم می اومد. دلم نمیخواست از پتو جدا بشم. سخت ترین قسمتش اینجاست که باید وقتی بلند شدم به بابام سلام کنم. منو رسوندن آم
816
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
چراغ ها خاموش هستند. ولو شده ام روی تخت و پتو کشیدم رویِ خودم . لپ تاپ هوایِ گرم میده .. یه لیوان شیرِ داغ ِ محلی خوردم با چربی هایِ روش .. قرص هام رو هم خوردم . فکر کنم کم کم خواب آلود بشم.دیروز بعدا
817
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
احساس خَستگی میکنم. طبق روال افتاده ام روی تخت و همه جا تاریک است و لپ تاپ گرما می دهد. مَعمولی بودم اما بعد یهو به شدت بی حوصله شدم. دوست دارم سرم را بکوبم دیوار و خون بپاشد و یا تیغ را فشار دهم روی
818
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 11:01
این روزها به طرزِ فجیعی بی حوصله هستم. دل و دماغِ هیچ کاری ندارم. قبلن هم همین بودم اما مدام بین بد و بدتر تغییر میکنم. از بعد از آخرین جلسه که روانشناسم رو دیدم احساس میکنم ازش خیلی بدم میاد و یا شای
798
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 18:54
این مدت اصلا حوصله نداشتم اینجا بنویسم. اینقدر بی حوصله بودم که نمیتونستم. هوا نه خیلی سرده نه گرم . ظهرا آفتابش گرمه . دلچسبِ . تنها مشکل انتخابِ نوعِ لباسه ! به لطفِ افسردگی هیچ لذتی از این پاییز نم
788- زودرنج و شکسته
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
اِمروز روزِ خوبی نبود. فیل ـی که کشیده بودم و کلی کِیف کردم واسش و همه گفتن چه خوبه . نشون استاد دادم و اصلا نگفت خوبه . گفت این خودش 2 هفته کار داره تو سریع تموم میکنی کارارو .. منم خیلی ناراحت شُدم. فقط گفت طراحیش خوبه .. بعد دوباره گواش کار کردم، تیره فام و روشن فام و خاکستری فام، که خُب بلد نبود...
789
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
اِمروز صُبح کلاس داشتم. انواع خاکستری ها رو رنگ کردم و تموم شُد. گفت اون رنگی هایِ تویِ جزوه رو بکشم. رنگ شناسی . رنگ ها تویِ زمینه هایِ خاکستری .. فکر کنم صُبح ها خلوت بشه با شروع مهر. خوش به حالشون .. از ویترای هم خوشم اومَده .. امیدوارم بتونم نقاشِ خوبی بشم .. اگه پول داشتم دوربین بخرم، حتما حتما...
790
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
تاسوعا عاشورا که خونه بودیم خیلی دیر گذشت. مامانم مریضه و آسم و نفس تنگی داره . خس خس میکنه . 10 تا دکتر رفته و دوباره نوبت دکتر داره. و بابام دوباره سیگار میکشه. یادم رفته بود قرص ها و کرم هام رو ببرم. و دوباره بی قرار و دلتنگ شُده بودم. یکی از بعدازظهر ها آرام آرام گریه میکردم و میگفتم کاش قرص هام...
791- حالِ بد
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
دیروز پاییز شُد :) خیابونا حال و هوایِ مدرسه داشت و احساس کردم چقدر پیر شُدم !! کلاس خیلی خلوت بود شاید 5-6 نفر بودیم. همه رفتن دانشگاه و مدرسه .. دایره رنگ 12 رنگه و ستاره یِ رنگ هستن اینا .. دیشب شبِ بدی بود .. یه عکس استوری گذاشته بود که بهونه یِ زندگیمی خودش میدونه با کی ام .. ریختم بهم. تصمیم گ...
792- پُست شد
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
اِمروز کلاس داشتیم .. صُبح یکم زودتر بلند شُدم. رفتم پیشخوان، قسمتِ پُست. 3تا چیزِ کوچیک واست پُست کردم .. فکر کنم 9 تومَنی شُد .. بعد رفتم کلاس. مستطیل هایِ زوجِ مکمل . سخت بود اما تقریبا تونستم .. یه دختره تو کلاسمون هس استاد میگفت حس میکنم یکم شبیهین . من یکم بهم برخورد رو خودم نیاوردم . چون حس ک...
793
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
اِمروز بسته ای که رفته بودم پُست رسید دستش . بعدازظهر یهو دیدم گوشیم زنگ خورد. دیدم خودشه تعجب کردم . قرار بود اگه خواست برگرده زنگ بزنه. تشکر کرد واسه بسته و گفت چی هست ؟ گفتم فردا هم یه بسته جدید میرسه . آدرس گفت ایمیل کنم بره پست چیزامو بفرسته .. یه دروغ هم گفت که تلگرامو پاک کرده و با همه همینه ...
794 - ماگ
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
دیروز داشتم سیب زمینی سُرخ کرده درست میکردم گوشیم زنگ خورد . گفت از دیجی کالا هست و 1 مین دیگه میاد. منم گیچ بازی در آوردم و آماده شُدم . نگو که واسه ماگِ شماره خودمو داده بودم و تهران منظورش بوده. جلویِ خواهرم هم ضایع بازی در آوردم ! گفتم بسته من الان نمیاد. شب بود دیدم هیچ خبری نمیده که خوشش اومَد...
795
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
با اینکه عصر زودتر از ساعتی که منشی گفته بود رفتم اما بازم بعد از 6:30 نوبتم شُد. خیلی دیر شُده بود. کلی نشستم. یه بچه کوچولو یا بهتره بگم نی نی اونجا بود. خانواده اش خوب نبودن اما خُب بچه بامزه بود. دندون نداشت و خوش خنده بود. نگام میکرد میخندید و منم صورتمو کج و کوله میکردم، میخندیدم . یه نیمچه می...
796- افسردگی شدید
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
این چند روز دچار افسردگیِ شدید شدم. عصبی ام، دلتنگم، بی حوصله ام و کلافه . پاییز هَم بی تاثیر نیست . تمامِ حسایِ بدِ دنیا رفته تو وجودَم. دوباره دلتنگش میشم هِی .. گفته بود بهم تایم بده مثِ قبل میشیم . سه شنبه بود که پایِ قولش نموند و گفت نمیشه . اینستا رو نمیتونم درست کنم. منم عصبی شُدم گفتم به جهن...
797
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:33
این روزها حِس میکنم که مُردم . واقعا حسش میکنم. مدام حوصله ام سر میرود و حوصله یِ کاری ندارم . از درون گریه میکنم و زجر میکشم. پست نیومَد و چشام خشک شُد به در. هِی گفت پنج شنبه میاد . بعد گفت شنبه میاد. فردا کاش بیاد .. خواهش میکنم پست چی بیا .. شب ها پیام میدیم .. بهم میگفت بودن با مَن بچه بازیه .....
گفت برو :)
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:18
دیگه واضِـح تـر از این باید میگفت؟ میخواد بـری ، دیـدی خوابم تَعبیـر شد ؟ خَندیـده بـودی و گفتی هیچـوقـت اینجور نمیگم بهـِت ؟! اما گفتـی و دلَم خُرد شد شِکست . اینبار فرق داشت ! ضربـه آخَـرو زدی بالاخـره . شایـَد دیگه دُرست نشه :) میدونی ؟ من دلَـم زود زود تنگ میشه برات ولی خُب خواستـی برم :) این دو...