حواسم هست نه دیگه چیزی فوروارد میکنی و نه زنگ میزنی .. فقط میترسی برم به دوستات پیام بدم و دوباره آبرو ـت بره .. همین ! روز اگه پیام بدم کلی عصبی میشی .. قرار بود امشب آدرس بهم بدی .. قرار بود اِمروز بری پُست .. :)

فرد صُبح کلاس دارم و کارامو انجام دادم ..
تابستان هم تمام شُد . پاییز رسید .. پاییزِ غم انگیز .. پاییزی که آخرش تولد توءِ :) پاییزی که بارها قولِ اومدن داده بودی .. و من میخواستم شونه به شونه باهات قدم بزنم و تمام اماکن دیدنی رو نشونت بدم و لیستی تهیه کرده بودم . لیستی که پاره اش کردم . بارها و بارها خودم رو میدیدم کنارت که دارم میخندم . قول هایِ احمقانه .. منم که ساده .. باورت کرده بودم .. اما الان از حرفات میترسم. از حرفایی که آخرایِ شب میزنی و اعتمادمو از بین بُردی .. میترسم حتی دستاتُ بگیرم .. چیزی که آرزوم بود .. هیچوقت یادم نمیره وقتی همه ی اُمیدم به خدا بود و دستم به هیچ جا بند نبود و بهش گفتم تو رو خدا بشه ! ولی اون همه یِ امیدم رو نابود کرد و ناامیدم کرد .. هیچوقت یادم نمیره :)
شاید دیگه دلتنگِ تو نیستم .. دلتنگِ اون روزام فقط . اون دروغایِ قشنگ.. اون رویاهایِ شیرین که نابودشون کردی .. منم با همینا نابود شدم. آره شاید بچه گانه است به نظر .. اما واقعیت داره. بغض دارم .. خسته ام ..
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی