755 - اون روزا
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:18
یادم نیس دقیقـا چه طوری شُد . روزایِ داغونِ مَن بود . به خاطر رفتـن " ح " . حال ِ روحیِ بـدی داشتـم اون روزا .. که تو تویِ اینستـآمسیج پیام دادی . مطمئنـم تو پیام دادی چون مَن شروع کننده پیام به پسرایِ غریبـه نیستـم معمولـا . هرچی فکر میکنم یادم نمیآد چیـا میگفتیـم . یآدمـِه که معمولی بود تا حُدودی ...
752
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:50
خیلی اتفاقات افتآد .. یِ مدت مامانم مریض بود . جسمی نبود البتـه . خیلی روزایِ بدی بود . من تحمل نداشتـم . اون دو شبی کِ اونجا بودیـم یِ جوری شُده بودم . گاهی تهوع خفیف . بعد از اون تا 1 هفتـه خواب نداشتـم . الان به مُرور داره بهتـر میشه . مامان ـَم هم یکم بهتره . فقط ظاهرا گوشِش گرفتـه .. اما خداروش...
746
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:47
کلی حرفـ داشتم اما همشـو باید خلاصه کنم . شُدم مُرده یِ متحرک ، پُر از اتفاقـاتِ بَـد .. متنفرم از ایـن روزا ، کاش همش یِ خوابِ لعنتی بود . میگذروندیـم با هَم .. خیلی فکری شُده بودم . میگفتـم باهام غریبـه شُده دیگه نمیگه کجآست چیکار میکنه :) دلم میخواست تلگرامم رو پآک کنـم ، به خاطرِ چت هـامون نمیتو
کنسرتِ سیروان
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:47
17 تیر ساعت 18:30 . ما از 1 ساعت قبل رو به رو درِ سالُـن بودیـم . همش ایستآده بودیـم . رفتیـم تو ، 19:30 شروع شُد . مَـن تنها بودَم خیـلی خوب بود . از بهتریـن شب هآم بود . اینقدر جیـغ و داد زدم گلـوم دَرد گرفتـِه بود .. تو ویـدیـو هام صِدای نکَره ـَم میآد :)) کلی عکس و ویـدیـو .. وسطِش کع مشکل پیش
تموم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:47
بهش گفتم بی لیاقـت و بلاکم کرد و اینستآ هَم بلاک کرد و دفعه پیش اینستآ بلاک نکرد .. هرچی دلش میخواد تو دعوا میگه . دیگه نتونستم تحمل کنم :) به خصوص ک خبر داشتم pm میده جایی و راستش خودم دعوا رو راه انداختم چون حواسش جایِ دیگه بود و خبر داشتم .. زنگ زدم دوبار . رَد داد .. یِ اِس دادم .. فکر کُنم تمـ
749 - روزای بدی بود
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:47
تویِ این چند وقت هَم روزایِ بد در حَد مرگ داشتـم و هَم روزایِ معمولی . حدودایِ 24 تیـر بود . خیلی روزِ بدی بود . مَن به دلایلی کِ میدونستـم به یکی دیگه جواب میده و به مَن جواب نمیـده بهش گفتم اوکی بای . و اونم شدیدا عصبی شُد :) ما کلا بای نداریـم تویِ حرفآمون . حتی ناراحت باشیـم میگیم فعلا یا میگیم
750
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:47
صُبح هآ خیلی دیر بیـدار میشم . 9 به بعد . مُدت هآس نرفتـم پیاده روی صبحگآهی .. شب هآ دانلودِ سریالِ عاشقانه . تآ قسمتِ 14 رو دیدم تو ایـن دو سه روز :) خوب بود .. اِمروز سریال دیدم . ظرف هآ رو شستـم ، میـزمُ تمیـز کردم ، اتاقُ جارو کشیـدم ، دیگه شُده بود آشغال دونی :) دور تخت ـَم همش پُر از دستمال .
751
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:47
هیشکی تنهآ تـر از مَن نیس .. نه کسی نگرانـم میشِه . نه کسی حالِ بدمُ جدی میگیره .. نه گوشیم زنگ میخورهـ .. شده حتی تو خیابـون اداشُ در آوردم کِ اینقدر بی کَس نباشم .. نشُد تلگرامم رو باز کنم ببینم همه پیام دادن قبل از مَن .. حالمُ پرسیـدن .. نشُد . همیشه اول من بودم .. (: نَ دوستِ واقعی دارم .. حتی
744
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:38
شب بود ، شبِ بعدش ، بعد از اون بحث پیام نداده بودیـم . زیاد نگذشته بود . 1 روز ؟ برای ِ من طولانی بود . میخواستم بخواب ـَم ، نمیتونستم . داشتم تو تخت ـَم جون میدادم . داشتم میمُردم . نمیتونستم تحمل کنم . 2 و خُرده ای شُده بود . صِداش زدم .. گفت جانـم .. گفتم هیچی . گفت چطوری ؟ گفتم خوبی ؟ گفت نَ ، ب
745 - روزای بد ..
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:38
745 - روزای بد ..مثل این میمونه کع روزـایِ بـدِ زندگیـم برگشتـن . روزایِ بد خیلی بَد . امروزی کِ واسع شماها عیـد بود ، واسِه مَن مُزخرفــ گذشت . این روزـا کع پدر مادرم قهـرن . اون ُ دیگه کنارم ندارم مثِ قبل . حرفایی کِ بهم زد اون روز . کِ خُرد شُدم کِ ریختـم پآییـن .. کع بعد باز بهتر شُد باهام . #دم
734
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
اِمروز خیلی بَد بود ، خیلی .. یه چیزی میگم یه چیزی میخونین (: از همون اول .. سرِ صُبح خواب دیدم آنلایـن شُده ، پایِ لپ تاپ بودم ، واقعی واقعی بود . خودتی واقعَن ؟ باور کرده بودم !! حالم خوب شُده بود . کِ یهو از خواب پریدم . هنوز باورم شُده بود کِ گفتم ولی مَن کِ پایِ لپ تاپ نیستم . کُپ کردم ، گوشی ر
735
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
هوا داره گرم میشه کم کم ، واقعا چیزی نمونده تا امسال به فاک بپیونده و تموم بشه . داره بهار میرسه و تو هنوز نیومدی ، روز بعد از بحث ، ناهار گرفتم ، نشستم برای بار دوم فروشنده رو دیدم . قبلن سینمآ دیده بودم ، و بعد فکر میکردم کِ ای کاش دلتنگم بشی (: شب زَد به سَرم ، واسش 00:00 فرستادم . بعدش یِ اِس دی
736
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
چهارشنبه سوریِ . و مَن مثِ تمام چهارشنبه سوری هایِ عمرم تو خونه گذشت . کاش صدایِ موزیکآتون نمی اومَد . کاش صِدای خَنده و جیغتون نمی اومَد .. شاید یکی اجازه نداشته باشه ، شآید یکی تنها باشهـ .. شآید یکی غصه ـَش بگیره ، بغض کنِه :) اِمروز خیلی دِپ و ناراحت بودم . گرسنم نمیشُد ، میل نداشتم . صُبح چند س
1396
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
سال نـو ـِتون مُبارک . بالاخره سال زوج شُد ، 1396 ! سالِ خروس . پنج شنبه آخ سال بعد از مدت ها و سال ها رفتم قبرستون باهاشون ، قبرِ پسر عمو ، مامان بزرگ رو دیدم ، یکم یاد گرفتم . دوستِ دورانِ مدرسم رو دیدم ، با یِ نگاه منو شناخت ، احوالپرسی کردیم ، گفت نی نی دارم ، باردار بود ، به مامانش میگفت ما کلی
738 - فراز و نشیب
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
خیلی وقت بود ننوشتـه بودم مگه نَ ؟ از اوایلِ عیـد . حسش نمی اومـَد ..هر بار میخواستـم بنویسم عصبی میشُدم ، یا خواب ـَم میومَد ، یا خسته بودم ، یِ بلاگفآ دارم . اونجا بودم اغلـب .شاید چون اینجا به تـخـم هیشکی نبـودم یا نظرات چرت میدیـدم اغلب . خیلی اتفاقا افتـاد ، خیلی گریه هآ شُد ، خیلی حرفا زده شُد
739 - جوجه رنگی
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
این روزهآ ، هرجا رو نگاه میکنی سرسبـزِ . تویِ بلـوارها پُر از گُل ، هوا یکم گرم شُده اما خوبـه به نظرم ، تنها بدیش اینه کِ پایه یِ گردش نداشته باشی . دلم میخواست یِ صُبح برم چمـران . اما تنهایی لـذتِ خاصی نداره :)پدر و مادرم هنوز قهر هستـن . چهارشنبه کِ میرفتیـم خونه ، صُبـح بود ، گفتم جوجه رنگی میخ
740 - تولُد
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
دیروز 11 اردیبهشت ، روز تولدَم بود . مثِ همیشه . به جز دنیآیِ مجازی هیچ خبری نبود . فقط عصر رفتیـم کیک خریـدیم و خوردیـم . خیلی هَم خوشمزه نبـود . گردو وسطش به نظر مونده می اومَد .. اینستآ خیلی ـآ تبریک گفتـن اما یِ سریا پارسال تبریک گفتن اما امسال فقط لایک کردن :) شآید دیگه براشون مُهم نبـودم :) ام
741
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
عصرهآ دلگیـر ، جنون آور ، تنها ، این روزهآ از تمام روزایِ زندگیم بی حوصله تر و افسُرده ترم :) قبلن قراری بود ، دور دوری چیزی پیش می اومَد . اما این روزها تمام فکرم شُده تـو .. انگار هیچی دیگه توش نیست :) حتی دیگه کار کردن هَم واسَم مُهم نیست .. بعد از اون صحبت هآ کِ گفت میام ، بازم نیومـَد :) همش ال
742 - ذوق مرگ
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
خیلی حرف مونده بزنـم . اما خلاصه ـشون میکنم . نشستم پشتِ میـز ، یِ چایی جلوم و لَبخند دارم . آخه میدونین دیشب #ذوق_مرگ شُدم . آخه گوشی خرید بالاخره ، آنلاین شُد ، بعد از حدود 3-4 ماه ! وقتی گفت سلام . شوکه بودم . فکر میکردم بازم از همون خواب هآست کِ میدیدم آنلاین شُده و پی اِم داده :) تا چند دقیقه ن
743 - کادو
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:49
از اون زمان کِ گوشی خریـد . دیگه اصلا اون آدمِ سابق نشد . خیلی بَحث داشتیم . خیلی چیزا رو هَم راحت بهش گفتم . خیلی گریه هآ کردم . میدونی وقتی یِ آدم عوض میشه حتی اگه کنارت باشه مثلِ این میمونه کِ رفته باشه .. میگفت مَن همش سرِکارم . شبا خسته ام . کارام خیلی زیآده :) شایدم راست میگفت !! میگفت من فقط